|
از حبس.. ۳ روزه که آزاد شدم... بابام گفت واست یه گیتار نو میخرم موسیقی و ادامه بده... به شما شاید نگفته باشم... اما سال ۸۲ بابام بعد از ۸ ماه رفتن به کلاس گیتار گفت دیگه حق نداری بری... و چه روزها و ماه ها و سال ها که گریه نکردم... هروقت چشمم میفتاد به گیتارم بغض عجیبی توی گلوم مینشست... حالا چی شده که بابام رضایت داده من برم کلاس موسیقی؟ شبیه یه رشوه بود که تو هوا زدم... هم روزگارم شیرین شده هم تلخ... شیرین شده چون بالاخره موسیقی دوباره به روحم تزریق میشه و تلخه برای اینکه نمیذارن برم کلاس های راهنمای گردشگری... گاه گاه به بهونه های مختلف میرم بیرون و میرم کلاس.. اولین بار همه از دیدنم شوک شدن... و من و بهار تو سکوت گریه کردیم... بردنم مشاوره...جلسه ای ۶۰ تومن... نمیدونم پایان این جلسات قراره به نفع کی تموم شه.. ۶۰ تومن و من درگیر ۲۰۰ قسط باقیمونده ی کلاسمم... خیلی درگیرم....اما راضی ام به رضای خدا... تا همین جاشم شکر...
راستی بچه ها سنتور یا ویولون ؟ + تاریخ سه شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1391 | ساعت1:12 PM | نویسنده یکتا نظرات (4)
از اینجا می نویسم... از اتاقم... سلول انفرا......نه سلول من و خواهر و برادرم.... به حبس ابد محکوم شدم.... دیگه هیچ کدوم از دوستام و نباید ببینم.... و اینجا تنها زندونیه که اجازه ملاقاتی هم نمیدن... گوشیم این روزا شده وسیله ی بازیم.... چون سیم کارت نداره... همه چیز و ازم گرفتن.... کلاس های لیدری....نقاشی....دوستام....خطم.... تنهای تنهام...گله ای نیست.....از جنگیدن با روزگار خسته ام... شب و روزم تو دیوارای اتاقم خلاصه میشن....
مشترک مورد نظر شما محبوس است
دلم گرفته... ..... .....
+ تاریخ دوشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1391 | ساعت6:52 PM | نویسنده یکتا نظرات (3)
خیلی وقته نیومدم اینجا.... دیگه نمی خواستم بیام.... اما نمیدونم چی شد که اومدم..... شاید اما دیگه نیام.... ازین جا هم خسته ام..... از همه دنیا خسته ام.... سال نو رو به همتون تبریک میگم ... امیدوارم امسال سالی پر از شادی داشته باشید تو این مدت که نبودم روزای خوب و بد زیاد داشتم.... روزای خوبم تو اصفهان و جمکران بود... با یکی به اسم رومینا دوست شدم....اصفهانی بود... دیگه فریناز که ناز می کرد نمیومد ما هم سرش هوو آوردم.. دلم نمیخواست برگردم خونه.... تصور اتاقم و چیدمانش و خاطرات مزخرفی که توش داشتم عذابم میداد....با همه ی دلتنگی با اصفهان خداحافظی کردم... و دوباره منم و من !
حالم همچنان به همون حالته....6 بار تو عید و4 بار هم پریروز حالم بد شد... قرصام عوض شدن...ولی چه فایده وقتی محیط اطرافم عوض نمیشه...
+ 22 تولد بهار بود...جشن خیلی خوبی بود.... مخصوصا با آهنگایی که جوزف میزد و میخوند.. + یه جمعه رفتم سورتمه سواری تو اوج شادی بودم که لاله اس ام اس داد
و هنور باورم نمیشه.....خوبا چه زود میرن...روحش شاد... لاله ی تنهام تنها تر شد...
همین ...! + تاریخ پنجشنبه 24 فروردین ماه سال 1391 | ساعت12:22 PM | نویسنده یکتا نظرات (2) اومدم اما با یه کوله بار غم.... نگران نباشین همش و خالی نمیکنم... شنبه تو کلاس تور لیدری بودم حالم بد شد.... بیهوش شدم....و هون قصه ی تکراری..... همکلاسی ها دختر و پسر دورم حلقه زده بودن... حالا حرفا و حاشیه ها بماند که بعدا بهار واسم تعریف کرد الهی بمیرم بهار اینقدر گریه کرد تا حالا ندیده بود آخه... اونوقت خانم و آقای گیاهی لطف کردن من و بردن درمونگاه و سرم و دیازپام زدن... زنگ زدن داداشم اومد و خلاصه جمعمم کردن بردن .. بعده اونم تا امروز زیاد حالم خوب نیست... خیلی کم میام اینجا.... به بزرگواریه خودتون ببخشین...
+حالم بهتر شد میام وباتون + میبووسمتون نازنین و فریناز عزیزم.... + تاریخ دوشنبه 15 اسفند ماه سال 1390 | ساعت11:24 PM | نویسنده یکتا نظرات (9)
از زمینت خسته شدم... از بعضی از بنده هات.... مرسی که من و آوردی تو این دنیا تا ببینم و آزمایش شم.... اما میشه برم گردونی ؟ میخوام بیام پیشت... اگه لایق بدونی... همین ! + تاریخ شنبه 13 اسفند ماه سال 1390 | ساعت00:35 AM | نویسنده یکتا نظرات (9)
نازنین فریناز... چی شده.... خوب به منم بگید... حس بدی دارم... حس.... . . . + تاریخ سه شنبه 9 اسفند ماه سال 1390 | ساعت10:53 PM | نویسنده یکتا نظرات (5)
اینقدر خسته و ناراحتم که حوصله ی نوشتن ندارم.. دکتر کابوس امروز دیگه رفت پادگان و خدافظی کردیم... با علی برای همیشه خدافظی کردم... بعده اینکه از شهسوار برگشتیم دیگه علی سابق نبود.. نمیدونم چرا باهام سر سنگین رفتار میکرد... چون دوسش داشتم چندین بار که حرف زدیم سعی کردم به روی خودم نیارم اما دیدم نه....انگار نمیخواد درست شه.... بهتر دیدم تموم شه دوستیمون... از طرفیم دیروز حالم بد شد....با بابام دعوام شد و باز هم تشنج... گریه...درد...زجر....چرا من و نمیفهمن..؟ از طرفی ام نگران بهارم...دوستم....گریه ش تو گوشمه هنوز.. از یه طرفم مریم....اونم غمناکه.... و حرفای بابام که داره به مامان میگه اما من میشنوم... و فقط کارم گریه ست و گریه ست و گریه ...!
+ تاریخ چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1390 | ساعت00:24 AM | نویسنده یکتا نظرات (10)
اول سلام...همه بگید سلام؟ سر همتون تو کلام (کلاه) .. اصلا هم بی مزه نبود هیسسسسسسسسسسسسسس میخوام خبرا رو بگم...
پریروز با یه دست گل بزرگ رفتم پیش دکترم... گل رز سفید صورتی قرمز و یه گل شبیه آفتابگردون بود اسمش و نمیدونم صورتی بود .....با تزیینات بسیار زیبا.. تقذیمش کردم به دکترم که بعد از خدا فرشته ی نجاتم شد.. واقعا ازش مممنونم...
هنوز قرص هست اما من خوب خوب خوووووووووووببببببببببببببببببببم.... در پوست خود نمیگنجم...خدایا ازت ممنونم که خوب شدم...
۲-امروز بعد از شاید ۴-۵ سال چه بسا بیشتر دوست عزیزم سارا رو میبینم... وای خیلی خوشحالم...خیلی...
۳- این خبر خوب نیست....دکتر کابوس رفت سربازی.. این یعنی ۲ ماه گوشی خاموش... هههههههی...
۴-میگن شگون داره تولد یکی و تبریک بگی تو وبلاگ راسته؟ پس :
+ تاریخ دوشنبه 1 اسفند ماه سال 1390 | ساعت09:42 AM | نویسنده یکتا نظرات (4) |
. . . گذشته ها را کنار زده ام... حک شده ای در خاطرم اما.. دیگر نبودنت آزارم نمیدهد.. تمام شدی فراموش نشدنی من.. there's just too much that time can NOT erase... عناوین مطال گذشته ایمیل برگ نخست لینک روزانه شکلک مهسا و پژمان شکلک3 شکلک2 شکلک عشق و حسرت رویای زنبوران وحشی زبان ارشد آموزش زبان برکه تمام پیوندها آرشیو فروردین 1390 (8) اردیبهشت 1390 (22) خرداد 1390 (33) تیر 1390 (16) مرداد 1390 (1) شهریور 1390 (1) مهر 1390 (7) آبان 1390 (9) آذر 1390 (5) دی 1390 (5) بهمن 1390 (5) اسفند 1390 (5) فروردین 1391 (1) اردیبهشت 1391 (2) موضوعات بی تو اینگونه گذشت.. (76) روزهای خوب... (41) لینک ها زندگی قشنگ من باغ بی برگی رگبار آرامش مثل باران بی مسئله کلبه دو تا داداش میشه دعا کنید بمیرم؟ قاصدک دردهایم را نمی فهمند من منتظر آینده قلم چرخید و فرمان را گرفت ... طراح قالب |